خرید بک لینک

پیرمردی بود، که پس از اتمام هر روزش از درد و از سختیهایش مینالید...

دوستی، از او پرسید: علت این همه درد چیست که از آن رنجوری؟

حقیقت تلخ

پیرمرد گفت: دو بازشکاری دارم، که باید آنها را رام کنم، دو تا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، به هر سویی نروند.

دو تا عقاب هم دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم، ماری هم دارم که آن را حبس کرده ام.

شیری، نیز دارم که همیشه، باید آن را در قفسی آهنین، زندانی کنم، بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم...

مرد گفت: چه می گویی، آیا با من شوخی می کنی؟

مگر می شود انسانی اینهمه حیوان را با هم در یکجا جمع کند و مراقبت کند؟

پیرمرد گفت: شوخی نمی کنم، اما حقیقت تلخ و دردناکیست.

آن دو باز شکاری، چشمان منند، که باید با تلاش و کوشش از آنها مراقبت کنم،

آن دو خرگوش پاهای منند، که باید مراقب باشم بسوی گناه کشیده نشوند،

آن دو عقاب نیز، دستان منند، که باید آنها را به کارکردن، آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم،

آن مار، زبان من است، که مدام باید آنرا در بند کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او، سر بزند،

شیر، قلب من است که با وی همیشه در نبردم که مبادا کارهای شروری از وی سر زند،

و آن بیمار، جسم و جان من است، که محتاج هوشیاری، مراقبت و آگاهی من دارد.

این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده، و امانم را بریده.

برچسب: نویسنده: زهرا اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 3:35

صفحه بندی